![]() |
![]() |
|
| ناب ترین غزلهای معاصر |
|
واقعا برای خودم متأسفم که اینقدر از دنیای شعر فاصله گرفته ام که وقت ندارم حتی یک بیت شعر تازه بگویم ...
بگذریم ... بعد از مدتها به وبلاگها سر زدم و از وبلاگ دوست خوبم که بیش از دو یا سه بار با ایشان برخورد نداشته ام و یک بار هم تلفنی باایشان در تماس بودم اما واقعا خدمتشان ارادت دارم آقای کاکایی شعری را انتخاب کرده ام تقدیم می کنم: شاهزاده و پري
كي مي دونه وقتي بارون مي زنه ديگه دور خنده ها تموم مي شه گلا پر مي كشن از رو شاخه ها طاقت پرنده ها تموم مي شه كي مي دونه پاي ديواري كه نيست يه روزي قرار مي ذاشتيم من و تو زير اين سقفي كه افتاده رو خاك چه شب و روزايي داشتيم من و تو ما دو عكس رنگ و رو رفته ي تار لاي عكساي پر از گرد و غبار تو پري قصه هاي كا غذي من ولي شاهزاده ي يكه سوار زد و مثل همه عاشقي ما رو سر اين كوچه يه روزي كاشت و رفت مث دوس داشتناي دروغكي زندگي هم ما رو قال گذاشت و رفت واسه اين شاهزاده ي برهنه پا كي مي خنده كي ديگه ناز مي كنه كي مياد پنجره هاي بسته شو رو به ايوون طلا باز مي كنه من دوباره پاي ديوار اومدم دنبال خاطره هاي بي صدام نكنه قرارمون يادت بره من همون شاهزاده ي برهنه پام |
|
+ نوشته شده در
87/05/27ساعت 0:39 توسط کوروش کشمیری |
|
|
سلامی چو بوی خوش آشنایی برآن مردم دیده روشنایی
با سلام کلیه دوستانی که می خواهند شعرشان در وبلاگ بیاید می توانند شعرهاشان را برایم میل کنند
Ko_keshmiri@yahoo.com
با نام و یاد خدا بعد از بیش از یک سال و نیم سکوت در نظر دارم مجددا وب لاگ را راه بیاندازم لذا یک سری غزل هایی که در نظر داشتم بیاورم و همچنین شعر هایی از وبلاگ دوستانی که نسبت به آنها ارادت دارم در زیر می آورم ولی قبل از آن غزلی از خودم را ارائه می دهم : من قطره ام نشانی من رودخانه ها معوای آسمانی من رودخانه ها سرکش چو موج ها متواضع چو آبشار پیچیده در معانی من رودخانه ها تر می کنند چشم غزل را به نام خویش هنگام شعرخوانی من رود خانه ها کف می زنند بر لب دریا ترانه خوان در جشن میهمانی من رودخانه ها من را به حال خویش رها کرده می روند همگام با جوانی من رودخانه ها یک روز تلخ نیز خبر می دهندتان : از مرگ ناگهانی من رودخانه ها ************************** شاعر دو غزل زیبای زیر دیگر در قید حیات نیست و من تنها بواسطه یکی از دوستانم به وبلاگ او دست یافتم و بی مناسبت ندیدم این دو غزل که از آخرین کارهای اوست را برایتان بیاورم و دعوت کنم تا به این وبلاگ زیبا سر بزنید : ...سارای انارهای نــــــدارد... * غزل خداحافظی! ( غزل بدرود؟؟؟) اين غزل آخرين سرود من است، آخرين شعرشاعری که نبود ...قصد تسخير آسمان را داشت،به يکی لکه ابر دل خوش کرد چــــــــيزی از او به جا نمانده ولی با نيازی که در نگاه اش داشت بنويـــس او شبیه باران ...نه ،بنویــــــس او بـــــــخار بر شیشه... بنویــــــس او درخت سبزی ...نه، بنویـــــــــــس او نهال در بادی ــ خون سنگی به بال ام خورده سرتا پا تن ام خونی ست هرجا که چشم افکنده ام ، می افکنم خونی ست خاک ِ چه مرگ ِ دیگری باید به سر کردن ؟ قدری تحمل کن ، دو دست ِ شیون ام خونی ست سرخ است چشم ام ، پلک می بندم ، دل ام سرخ است دیگر به هر جایی که دستی می زنم خونی ست جای ِ عرق ، خون می چکد از خط ِ پیشانی م خنجر به خاک و خوشه دادم ، خرمن ام خونی ست گرگ ِ دروغین کدام اندیشه ی ِ ممنوع ... افتاده در پیراهن ام ، پیراهن ام خونی ست زخم کدامین شعر بی درد است این گونه حتا زبان ِ واژه ــ لحن خواندن ام خونی ست دیگر چه امیدی ، چه فردایی ، چه پروازی ــ سنگی به بال ام خورده ... **************************** همیشه ارادت خاصی نسبت به آقای کاکایی داشته ام که متأسفانه ایشان شاید تابحال فرصتی جهت عنایت به ما را نداشته اند اما همیشه شعرهایی ناب را خلق می کنند : (سالهای تاکنون ) جاده آخر نداره رسيدناش خياليه اُفقِ دشت’ ببين تا بي نهايت خاليه تو حصاري افتاديم كه هيچ كجاش در نداره زندگي يه خطِ ممتده كه آخر نداره دستامون تو دستِ هم زندگيا سر ميرسه ما به هم ميرسيم اما ، كي به آخر ميرسه لذّت اومدنا تو اضطرابِ رفتنه طعمِ آغوشي كه شيرينه و تلخه با منه كاشكي ما دونه باشيم تو خاكا پنهون بمونيم تو رگِ درختايِ تازه مثِ خون بمونيم دستِ آخرين مسافر كه اسيرِ زمينه ما رُ مثلِ سيبي از شاخه يِ دنيا بچينه -------------------------------- مادر کنار باغچه تنها نشسته است سرشار از سکوت و مدارا نشسته است اشکش کبوترانه به سوگ کبوتري بر نرده هاي خيس تماشا نشسته است مادر فرشته اي ست که من فکر مي کنم بر روي خاک معجزه آسا نشسته است مادر پرنده اي ست که با بال هاي خيس بر شاخه ي شکسته ي رويا نشسته است مي ترسم آنقدر که گمان مي کنم زني بر پرتگاه آخر دنيا نشسته است مادر بايست تا بنشيند غبار ياس مي خواهم او بايستد اما، نشسته است ************************* در حالی که به اتاق یکی از دوستان در کلوب سر میزدم متوجه شعر فوق العاده زیبایی از او شدم که در کلوب آورده بود که چون سالها بود نمونه کاری اش را ندیده بودم برایم یک چنین شعری از شاعری چنین جوان بسیار جالب بود مطمئنم بزودی ایشان از بهترین شاعران جوان ایرانی خواهند بود و از همه علاقمندان دعوت می کنم حتما به وبلاگ او سر بزنند : نگار رهبر: ( برای رشته کوه های باشکوه شاهوار) من زنده ام برای تماشای کوه ها ********************** دوستان می دانند من در بین شاعران جوان علاقه خاصی به سید مهدی موسوی دارم و رباعی های زیبایی از او : دارد چشمی که نیست تر می گردد یک شب که نیامده سحر می گردد این نامه ی ننوشته اگر پست شود مردی که نرفته است برمی گردد! ■ یک سمت تویی و عشق – مرگی ساده! – یک سمت جهان به قتل من آماده!! می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که در دست دو بچّه ی شرور افتاده ************************** و آدم برفی که از علی مقدم کوهیست : برقص مثل تمام فرشتگان در من بپیچ مثل همین حس ناگهان در من کدام روز درآمیختی مرا با خویش ؟ که عشق می وزد از هر چه استخوان درمن مدام سر خوشم از بوسه ی نخستینت که مانده از لب تو یک دو استکان در من *** به جزر و مد کسی دل نداده این دریا بتاب یک تنه ای ماه مهربان در من ***************************** و بازدیدی هم از شعر ناب (همایون عطایی )کردم : انسان خدا به كالبد تن دميد انسان را نگاه كرد به خود ، آفريد انسان را بهانه شد : " و نفخت فيه من روحي " و مادرانه به دندان كشيد انسان را چه شاعرانه صفا داد رنگ و رخها را و خلق كرد سياه و سفيد انسان را نشست زل زد و صد آفرين نوشت ، آنگاه ميان قاب طلا يي كشيد انسان را و نطفه نطفه به او آيه هاي فطرت داد ولي سپرد به هر نا اميد انسان را حراج كرد سپس " چشم قلب ارزان شد " خداي مغربي آمد خريد انسان را و با خودش به اتاق سفيد و آبي برد ولي خداي من آيا نديد انسان را ؟ نديد وسوسه ي چشمهاي آبي را ؟ كه ساده مثل گل از شاخه چيد انسان را كمين گرگ در آن گرگ وميش پنهان بود كه بيدرنگ گرفت و دريد انسان را ************ كتاب خاطره ها را خدا ورق نزني؟ كه مي برند دو چشم پليد انسان را هنوز بانگ هزاران هوار می آید چرا ؟ چگونه ؟ كجا مي بريد انسان را ؟ |
|
+ نوشته شده در
86/08/14ساعت 11:41 توسط کوروش کشمیری |
|
|
اینروزها (بهتر بگویم این ماهها) آنقدر گرفتارم که نمی توانم مطالب جدید در وبلاگ بیاورم اما اشعار زیبایی را دارم جمع می کنم و بزودی مجددا وبلاگ نویسی را شروع خواهم کرد
|
|
+ نوشته شده در
85/10/02ساعت 16:56 توسط کوروش کشمیری |
|
|
در خانه شاعران با سید صابر آشنا شدم او غزلم را آنچنان بیرحمانه نقد کرد که بسیار از او خوشم آمد : دلم آن قدر گرفته است که چشمم را تو سختي اش چيست که عمري ست معطّل ماندم اين طرف روي زمين نيست کسي حتي من دو رقيبند دو چشمم که دو تا پل زده اند راه افتادم... يک آن پل... پايم لرزيد دلم آن قدر گرفته است که هي مي خندم واینک غزلی تازه از خودم: نمی شود که تو را ديد و عاشقانه نگفت برای زمزمه های ترت ترانه نگفت کنار حجم سکوت دريچه چشمت سکوت کرد و غزلهای عاشقانه نگفت وقاصدک شدو از چشم خسته اش نگريست به دستهای لطيف تو آشيانه نگفت چگونه می شود آن سرخی لبانت را مکيد و بعد کلامی به اين بهانه نگفت؟ - زريه نقره ای سينه تو را بوسيد دعا نخواند و حديثی در اين ميانه نگفت؟ نمی شود نه نه هرگز نمی شود بی تو مدام از غم و تلخی اين زمانه نگفت
از وبلاگی زيبا به نام ثانيه های ابدی يک غزل می آورم:
خاطرات قهوه ای می نشینم پشت میز خستۀ نا آشنا نیم ساعت مانده اما تا قرارم با شما چشم می دوزم به در شاید ترا وارد کند لب فرو می بندم و آهسته می گویم بیا ... صندلیِ رو به رو هم با کمی دلواپسی می شمارد خاطرات قهوه ایِ خویش را نیم ساعت هم گذشت و ناگهان سر می رسی عطر قهوه سخت می پیچد درون این فضا با نگاهی از عسل زُل می زنم در چشم تو با دو تا فنجان قهوه، تلخ می بینی مرا قهوه را سر میکشم شاید که در من حل شود لذتِ نوشیدنِ یک جرعه از آن چشمها چشم در چشم تو می دوزم، بدون واهمه قهوه را سر میکشم، سر میکشم اینبار، تا _ طعم تلخ بودنت را در وجودم حس کنم تلخ خواهد شد اگر چه آخرِ این ماجرا
و از دلی که برای سرودن بهانه کم دارد:(روح تکانی)
|
|
+ نوشته شده در
85/03/16ساعت 20:46 توسط کوروش کشمیری |
|
|
هيچ موقع اولين روز ديدارمان را فراموش نمی کنم, تا صبح بيدار مانديم گل گفتيم و گل شنيديم و شعر خوانديم و حال کرديم... اما اين بار صدايش پر از غم بود گفت شعرش را برای استاد مشفق بخوانم فکر می کنم از اشعارش بهتر بتوان حالش را پرسيد برای همين اصلا وارد مقولات نشدم ...( اين هم اشعاری از دوست خوبم مهدی باباقربانی) حوالی من و شهرم هوای خوبی نيست برای اينکه بمانيم جای خوبی نيست دلم برای غزلهای آسمان تنگ است صدای وحشی طوفان صدای خوبی نيست تو بت پرستی و احساس چوبيت بت توست خدای چوبی اما ... خدای خوبی نيست برای من که پر از التهاب پروازم خدا کند که بمانی دعای خوبی نيست نه اينکه فکر کنی از غروب می ترسم شبی که ماه ندارد ... ******************************* شادم که دلم اسير تکرار تو نيست چشمم همه شب به راه ديدار تو نيست با سنگ تو يک ترک نخوردم هرچند- من آينه ام , شکستنم کار تو نيست
نمايشگاه هم تمام شد. امروز تمام کتابها قفسه ها کاغذ ها همه و همه جمع شدند... عده ای دوستان جديد را ديدم عده ای دوستان قديمی را زيارت کردم اما نتوانستم برخی از رفقا را پيدا کنم... اين غزل زيبا از عبدالجبار کاکايی را خيلی دوست دارم تقديم شما می گنم. (در ضمن باز هم لينک دفتر شعرم را مي آورم عشق و ديگر هيچ)
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای
محلمان به يمن رفتن تو روسپيد شد لباس اهل خانه را ولی سياه کرده ای
چه بارها که گفته ام به قاب عکس کهنه ات دل مرا شکسته ای ببين گناه کرده ای
چه روزها که از غمت به شکوه لب گشوده ام و نا اميد گفته ام که اشتباه کرده ای
ولی تو باز بی صدا درون قاب عکس خود فقط سکوت کرده ای فقط نگاه کرده ای
در نمايشگاه قرار بود دوست شاعری را ملاقات کنم اما گويي قسمت نبود اين بهانه ای شد که گلايه را آغاز کنم :
گلايه نيامدی و من از يک غروب می گويم وآتش دل خود را به چوب می گويم گلايه ای که نه ... اما بهانه ای دارم که يک غزل به هوای تو - خوب - می گويم تو شعر خود به زبان درخت می خوانی و من هم از طرف دارکوب می گويم به حد دورترين نقطه ها دلم تنگ است سخن به سردی قطب جنوب می گويم و رنگ آبي شعرم که از نديدن تو بخار شد ومن اينک رسوب می گويم قرار بود بيايی ببينمت شاعر نيامدی و من از يک غروب می گويم |
|
+ نوشته شده در
85/02/24ساعت 20:22 توسط کوروش کشمیری |
|
|
همه چيزش بوي جنوب را مي داد هم لبخندهايش هم حرفهايش هم شعرهاي زيبايش که تند تند و پشت سر هم مي خواند .. و من فقط از شنيدن آنها لذت مي بردم . آمده بود به ديدن غرفه ما در نمايشگاه . از برگزيدگان کنگره چهاردهم شعر دفاع مقدس بود . مي گفت بچه شوش دانيال است. يک پارچه صفا بود. آنقدر باصفا بود که با تمام خستگيم به او پيشنهاد دادم بعد از نمايشگاه کمي پياده روي کنيم و براي هم از شعرهامان بخوانيم و او هم باتمام خستگي پذيرفت و همين کمي پياده روي مارا از نمايشگاه تا پل مديريت به شعر خواني واداشت ولي من هيچ احساس خستگي نمي کردم و اگر راهمان از هم جدا نمي شد حاضر بودم باز هم ادامه دهم ولي او جداً خسته بود. آدرس وبلاگش را داد(غزلکده من) تا سر بزنم ... راستي نامش مرتضي حيدري بود ...واينک غزلي از او: زير اين سقف كه پا بند تكاني هم نيست لرزش شعر نباشد ، هيجاني هم نيست شب !براي تب آيينه دراز است اما شعر اگر باشد و ديدار تو آ ني هم نيست چكنم چشم تو بر چشم من آوار شده ست سر ِ اين زلزله جاي نگراني هم نيست تو به ابري تر از اين فاصله مي انديشي من به اين در د كه رد هيجاني هم نيست عقده ي شعر مزين به نگاهت شده است گيرم اين عقده نه!غده! سرطاني هم نيست اين چه بيماري حادي ست كه پيدا كردم؟ قهرمانم توئي و از تونشاني هم نيست |
|
+ نوشته شده در
85/02/20ساعت 20:26 توسط کوروش کشمیری |
|
|
غزلی از سعید بیابانکی دف دف زنان بيا به شبستان من برقص
|
|
+ نوشته شده در
85/02/19ساعت 23:7 توسط کوروش کشمیری |
|
|
به وبلگ شعر ناب بر خوردم بی لطف نیافتم غزلی از آقای عطایی را بیاورم
روزمرگی
همیشه آب وغذا پشت میز می خوردیم و میوه های خدا را تمیز می خوردیم صدای قاشق ، چنگال ،استکان پر بود و چای ،قهوه ونسکافه نیز می خوردیم انار داخل بشقاب را یواش یواش میان خنده ی هم ترد وریزمی خوردیم و بوی بستنی و عطر یاس می پیچید وروی صندلی خواب چیز می خوردیم شراب سبز خدا را که وام می دادند کنار پنجره با یک عزیز می خوردیم هزارسفره ی پررنگ، رنگ می کردیم دچار عادت خود، تند وتیز می خوردیم شبیه مرغ قفس آب ودانه ی خود را مقابل همه، باجست وخیز می خوردیم و در سراب سرازیر می شدیم ، آرام وتوی کوچه ی احساس لیزمی خوردیم من وتو کودک این روز مرگی هائيم
که خنده های خدا را لذیذ می خوردیم --------------------------------------------------------- واز وبلاگ آدم برفی منم از آقای کوهی : يک بالش بزرگ رديف ستارگان در دور دست حفره ی تاريک آسمان سر روی ماه ـــ بالش نازش ــ گذاشت و دختر به خواب رفت کنار ستارگان در خواب هاش ديد که شاگرد اول است اصلا چه ساده است الفبای آب نان خوابيد خواب ديد که عاشق شده است .بعد يک جامه ی سپيد آيينه و شمعدان در خواب پير شد. نه مادربزرگ شد. در چشم های ميشی يک دختر جوان.
خورشيد خنده ای زد.بالش کشيده شد. از جا پريد دختر با لکنت زبان.
|
|
+ نوشته شده در
85/02/18ساعت 20:25 توسط کوروش کشمیری |
|
|
مي نويسم اسم خود را رويِ ديوانی که نیست مثل پنهان گريه اي شبهاي شعرم بي صداست اختناقي در پس پشت ِصدايم حاكم است، صدقناري خون ميان ساقه هايم لخته بست بيت آخر اولين حرف خودم را ميزنم بين عادتهاي مردم گم نخواهم شد اگر |
|
+ نوشته شده در
85/02/09ساعت 20:36 توسط کوروش کشمیری |
|
|
از شاعر خوب عبدالجبار کاکایی غزل زیبای بايد سکوت کرد را انتخاب کرده ام امیدوارم اشعار دیگری از ایشان را بزودی بیاورم
بايد سکوت کرد
بايد سکوت کرد و صدای تو راشنيد خاموش ماند و زمزمه های تو راشنيد مثل پرنده از قفس تنگ نيزه ها پرواز کرد و حال و هوای تو را شنيد در سطر سطر خنجر خونين قتلگاه خون نامه ی بريدن نای تورا شنيد آنقدر مومنانه شکستی که آسمان دست تو را گرفت و دعای تو را شنيد ای خون بيگناه خدا ريختی و خاک هرصبح چکه چکه صدای تو را شنيد |
|
+ نوشته شده در
85/02/03ساعت 21:12 توسط کوروش کشمیری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در وبلاگم سعی دارم اشعاری را که زیبا به نظرم می رسند از کتابها , نشریات و وبلاگهای مختلف بیاورم که امیدوارم در این راه بتوانم موفق عمل کنم
|
|
RSS
|